PicsArt_09-07-08.27.01

 شهید عبدالصمد می خواستن ازدواج کنن . لذا برنامه خواستگاری هماهنگ شد

لحظه آخر نمی دانم چی شد که شهید صمد نیامد و گفت نمی تونم خواستگاری بیام !
خلاصه من خیلی ناراحت شدم ! آبروم رفت !
شهید صمد بعدا بهم گفتند من دارم میرم ماموریت ، مارو حلال کن!
گفتم : برو اگر شهید شدی حلالت میکنم!
گذشت و صمد آقا شهید شد!


بعد از شهادتشون بود که توی خواب دیدم بنده و شهید صمد باهم توی یک جای خاصی مثل حرم بودیم.
خیلی جالب بود .
سفره ای بزرگ پهن بود. همه نوع طعام توی اون سفره پیدا می شد!
عدی ای هم کناری نشسته بودند و داشتند قرآن میخوندند …

گفتم : صمد جان ، مگه تو شهید نشدی؟
گفت : چرا ، اما اومدم کارت دارم ! گفت همه بچه ها اینجا جاشون خوبه اما من گیرم !
ازم دارن سوال و جواب میکنن !
بعد ماجرای خواستگاری رو مطرح کردند و گفتند : محمد جان حلالم کن!
گفتم داداش من همون شب حلالت کردم.


بعد گفتم : صمد جان هر حقی از من به گردنت داری حلالت
تا من این حرف رو زدم دیگه صمد رو ندیدم و با صدای اذان صبح از خواب پریدم!
فردا صبحش از تهران راه افتادم رفتم گیلان سر مزار شهید . تازه نشستم که دیدم خانومی آمدند و خودشون رو معرفی نمودند و فهمیدم مادر آقا صمد هستند.
مادر شهید فرمودند من همیشه پنج شنبه ها مزار شهید میام . اما دیشب شهید صمد آمد بخوابم گفتن : … مادر جون فردا صبح دوستم میاد گیلان بالای مزارم لطفا بروید بالای مزارم ازشون تشکر کنید!

درضمن صمد گفت یه امانتی پیش اون دوستم هست ازش بگیرید!!!

 

خیلی تعجب کردم! هرچی فکر کردم چیزی یادم نمیومد…
بعد از کلی فکر یادم اومد یک عکس یادگاری با صمد دارم توی کوه و قرار شد بهشون بدم
اون زمان با شهید قرار گذاشته بودیم که هرکی زودتر شهید شد عکس برسه به خانواده اون شهید
معطل نکردم و تا رسیدم تهران عکس رو فرستادم برای خانواده شهید عبد الصمد امید پور

شهید صمد امید پور چهره زیبایی داشتند و توی یگان بهشون به شوخی می گفتیم یوزارسیف


روحشان شاد و راهشان که راه دفاع و تبعیت از رهبر معظم انقلاب بود همواره پر ره رو باد

شادی روح شهدای صابرین صلوات

یگان صابرین

 شهید عبدالصمد می خواستن ازدواج کنن . لذا برنامه خواستگاری هماهنگ شد

لحظه آخر نمی دانم چی شد که شهید صمد نیامد و گفت نمی تونم خواستگاری بیام !
خلاصه من خیلی ناراحت شدم ! آبروم رفت !
شهید صمد بعدا بهم گفتند من دارم میرم ماموریت ، مارو حلال کن!
گفتم : برو اگر شهید شدی حلالت میکنم!
گذشت و صمد آقا شهید شد!


بعد از شهادتشون بود که توی خواب دیدم بنده و شهید صمد باهم توی یک جای خاصی مثل حرم بودیم.
خیلی جالب بود .
سفره ای بزرگ پهن بود. همه نوع طعام توی اون سفره پیدا می شد!
عدی ای هم کناری نشسته بودند و داشتند قرآن میخوندند …

گفتم : صمد جان ، مگه تو شهید نشدی؟
گفت : چرا ، اما اومدم کارت دارم ! گفت همه بچه ها اینجا جاشون خوبه اما من گیرم !
ازم دارن سوال و جواب میکنن !
بعد ماجرای خواستگاری رو مطرح کردند و گفتند : محمد جان حلالم کن!
گفتم داداش من همون شب حلالت کردم.


بعد گفتم : صمد جان هر حقی از من به گردنت داری حلالت
تا من این حرف رو زدم دیگه صمد رو ندیدم و با صدای اذان صبح از خواب پریدم!
فردا صبحش از تهران راه افتادم رفتم گیلان سر مزار شهید . تازه نشستم که دیدم خانومی آمدند و خودشون رو معرفی نمودند و فهمیدم مادر آقا صمد هستند.
مادر شهید فرمودند من همیشه پنج شنبه ها مزار شهید میام . اما دیشب شهید صمد آمد بخوابم گفتن : … مادر جون فردا صبح دوستم میاد گیلان بالای مزارم لطفا بروید بالای مزارم ازشون تشکر کنید!

درضمن صمد گفت یه امانتی پیش اون دوستم هست ازش بگیرید!!!

 

خیلی تعجب کردم! هرچی فکر کردم چیزی یادم نمیومد…
بعد از کلی فکر یادم اومد یک عکس یادگاری با صمد دارم توی کوه و قرار شد بهشون بدم
اون زمان با شهید قرار گذاشته بودیم که هرکی زودتر شهید شد عکس برسه به خانواده اون شهید
معطل نکردم و تا رسیدم تهران عکس رو فرستادم برای خانواده شهید عبد الصمد امید پور

شهید صمد امید پور چهره زیبایی داشتند و توی یگان بهشون به شوخی می گفتیم یوزارسیف

 

روحشان شاد و راهشان که راه دفاع و تبعیت از رهبر معظم انقلاب بود همواره پر ره رو باد

شادی روح شهدای صابرین صلوات

بر گرفته شده از کتاب پرواز در سحرگاه